|
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست. . .
|
از یـه جـآیی به بـعد دیگه ، نه دَست پــآ میزنی
نه بــآل بـــآل میـزنی
نه دل دل مـیکـنی
نه داد و بیداد میـکـنی
نه گــریه میـکنی
ســــــــــختـــــــــ است وقتی از شـــــــــدت بـــــــــــغــــــض
گــــــــــــلو درد بگیـــــــــــــری
و هــــــــــمــــــــه بگوینـــــــــد :
.
.
.
لــــــــبــــــاس گــــــــرمـــــــــــ بپـــــــــوشـــ ـــ ـــ ـــ !!!

این شـــــــــــب ها
چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرامــــــــــــــ بــهم بگویـد:
" بـمیــــــــــری انشاالله "
و من فـریــــاد بـــزنم
:" آمـــــــــــیـن "


دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • •
جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ
بــَــرایــَــم پــُــر نــمـــی کــــنــد • • •
راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:
" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد "
فقط همين!

چرا از تو نگویم ؟
چرا اشک های تو را نسرایم ؟
وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند ،
چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم ؟
چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم .
چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گردو درد و دل کردم .
آن قدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا می شناسند .
یک بار آرام تر از خواب درختان به سراغ من بیا....
می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم
و با اشکهایم گرد و غبار را از کفش هایت بشویم .
می خواهم تمام بغض هایم بر شانه های تو آب شود .
چرا دلم برایت تنگ نشود ؟
چرا دستهای تو را ستایش نکنم ؟
چرا خوشبو ترین گلهای دنیا را برای تو نچینم ؟
چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم ؟
دلم برایت تنگ می شود ،
نه هر شب ، نه هر روز بلکه هر لحظه .
این را عقربه های ساعت نیز می دانند .
خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند .
اگر روزی تو را ننویسم ، دل آبی خودکارم برایت تنگ می شود .
اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم ؟
اگر تو نباشی رنج هایم را با که بگویم ؟
اگر تو نباشی روزهای من هیچ وقت به شب نمی رسند و شبهایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند .
اگر تو نباشی آمدن صبح هم لطفی ندارد .
اگر تو نباشی ترانه هایم را در رود خواهم ریخت .
چرا برای تو ننویسم ؟
جواب کلمات پرشوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند چه بدهم ؟
چرا حرفهایم را پنهان کنم ؟ ..
دلم برات تنگ شده
اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...
به فاصله ها فكر نمی كنم...ميدونی چرا؟؟
آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده...
هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم...
رد احساست روی دلم جا مونده ...
ميتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...
چشمای بی قرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...
حالا چطور بگم تنهام؟ چطور بگم تو نيستی؟
چطور بگم با من نيستی؟...
آره!خودت ميدونی... ميدونی كه هميشه با منی...
ميدونی كه تو،توی لحظه لحظه هاي من جاری هستی...
آخه...تو،توي قلب منی...آره!
تو قلب من...برای همينه كه هميشه با منی...
براي همينه كه حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی...
براي همينه كه می تونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...
هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم...
ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو می ذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم...
دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت.
صداي مهربونت رو میشنوم...و آخر همهء اينها...
به يه چيز ميرسم...به عشق و به تو...آره...به تو...
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...
اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم...
اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم...
به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايی خالی نيست...
پر از ياد عشقه... پر از اشكهای گرم عاشقونه...

دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ا
راستی...؟؟؟؟
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت..
نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی..
تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی...
اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم...
چه قدر سخته محتاج آغوش یه نفر باشی…
چه قدر سخته شبا با گریه بخوابی…
گریه برای کسی که عاشقشی…کسی که بدون این که بدونی چرا دائم فکر از دست دادنش رو میکنی…
وقتی شبا با خدا صحبت می کنی ازش می خوای بذاره راحت گریه کنی…
وقتی نگاش میکنی ناخودآگاه بغض میکنی…
شبا بدون صدا اشک میریزی که مبادا از صدای گریه هات بیدار بشه…
می ترسی صدای گریه هات رو بشنوه و بپرسه چرا گریه میکنی؟؟
اونوقت می خوای چی جوابشو بدی؟؟؟بگی به خاطر تو گریه میکنم؟؟؟
آغوشش برات بوی خدا رو میده…وقتی می بوسیش انگار داری خدا رو می بوسی….
آره…واست کل زندگیته…اون مادرته…تو دنیا اونو با هیچی عوض نمی کنی…
آره دوستش داری ولی یه وقتایی اونقدر باهاش بد حرف می زنی که قلبش ترک بر
می داره اما باز هم وقتی بهش می گی ببخشید ترک قلبشو فراموش می کنه و بهت
لبخند می زنه…
آخه چجوری می شه قلب ترک خورده رو فراموش کرد؟؟؟
دنبا هر جوری که تونسته رنجوندتش…یکی نیست به دنیا بگه هی……با عروسکات درست
رفتار کن…اونا احساس دارن…آدمن…اونی که دم به دم داری می رنجونیش
مادرمه…کل زندگیمه…باهاش خوب رفتار کن لعنتی اما کیه که این حرفا رو بشنوه و
بفهمه….
بوی تنشو با هیچ عطری تو دنیا عوض نمی کنی…..
اما با همه ی این ها یه روزی می رسه که دیگه پیشت نیست…روزی که خیلیا فکر
می کنن خدا می خواد عذابشون بده…روزی که انگار آغوش خدا رو از دست دادی…کفر
نمیگم خدایا…..اما….
بخوای یا نخوای بالاخره اون روز می رسه………..