|
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست. . .
|
کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم
طوری که دل تو خواست باشم، نشدم
دلخواه دل تنگ خودم هم نشدم
حوا تو به خانه بهشتی برگرد
من هم متاسفم که آدم نشدم . . .
باز باران بارید خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش آسمانت آبی
و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی . . .
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد . . .
آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسید ٬ ای کاش که فرا نمیرسید!
شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی....
شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام
غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را
وادار به اشک ریختن کردند....
اشکهایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین میریختند....
یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود....
هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد....
هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود....
یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود....
فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم......
اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان ٬ و همزبان
من صدای هق هق گریه هایم بود....
دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم....
و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر
تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم هست!
نمیدانم کجا هستی و به کجا مینگری ،
نمیدانم در چه حالی و به چه می اندیشی!
نمیدانم به یاد منی یا در حال فراموش کردن من ،
نمیدانم به عشق منی یا به عشق در آغوش گرفتن غم!
بدان که من در همانجا هستم که با هم بودیم ،
به لحظه ی غروب مینگرم همانجا که دستانت در دستانم بود!
حال من خراب است ، دلتنگی و انتظار است !
بدان که به یاد توام ، هم عاشقم و هم چشم به راه تو ام!
بدان که به عشق تو زنده ام ، آرزوی من در آغوش کشیدن تو است!
نمیدانم آیا میدانی که من کیستم ؟
من همانم ، همان کسی که عاشقانه تو را دوست میدارد!
من همانم که لحظه ها را میشمارد تا لحظه ای تو را ببیند و باز ببیند....
آن لحظه که تو را میبینم بیشتر عاشقت میشوم ،
و آنقدر تو را میبینم تا دیوانه ی تو شوم!
نمیدانم کجا هستی و به کجا می نگری!
بدان که در قلب منی و به من مینگری و
من هم عاشقانه به چشمان زیبایت مینگرم!



امروز هم دوباره خلاصه شد.در چند قطره
اشک،
بی معنی برای عده ای
و خلاصه ی تمام دردها و حتی شاید تمام یک زندگی
برای عده ای دیگر
زندگی شاید فهمیدنِ همین تکرارها باشد
از دور دوستت داشتم !
بی هیچ عطری
آغوشی
نگاهی
یا حتی بوسه ای
تنها دوستت داشتم …
اما حالا اگه دور شی …
چه کنم با اینهمه وابستگی؟
ميگـــــن : چــــــــرا ؟
ميــگــــم : چــــون نخــــــــواستـــــــــــ
مــــي پـــرســـن : دلــــــــيلــش ؟
ميگـــــم : نــــــــــــــــميــدونـ ــم
ميگـــن چــــــــيه ؟
ميــگـــم نمــــي تــــونستــــــــــــ
جـــوابــــم ســــــــــــكوت استــــــــــ
دوبـــاره چــــــــرا ؟ چــــــــرا ؟ چــــــــرا ؟
فـــــريـــاد مــــي كشـــــم
چـــــون از اوّلــــم دوستـــــم نداشتـــــــــــ ...